يك روز بی خبر
بی چمدان و بی چتر
می روم
وتــــو هيچ كجای دنيا پيدايم نميكنی
می روم
تا دلواپسی هايم به يقـــه ی كتت نچسبد
تا دلتنگی هايم هی نپيچد به دست وپايت
كه كلافه نشوی از "كجـــــايی" های من
دارد باد می آيد
پنجره را ببند
می ترسم زودتر از موعد، رفتــــن به جانم بيفتد
از سرما می ترسم
و از انتظارهای كشدار بی فرجام
كلاف تنهايای امرا
دارم ميبافم
شال گردنم كه تمام شد
می روم
بی چمدان و بی چتر
دنبالـــــم نگرد.
برچسب:
نویسنده: یوسف محمودی